Archive for فوریه, 2007

یکی بود یکی نبود

فوریه 20, 2007

یه داستانی هست که تا اونجا که یادم میاد دوره دبستان تویکی از کتاب های درسی یا مجله هایی  که بود خوندم ولی  عجیب اینه که برای هر کی تعریفش کردم نشنیده بود  بگذریم :

در یک مزرعه و در لای گندمها (شایدم یه چی دیگه بوده  بوده گیر ندید دیگه ) یک خانواده بلدرچین زندگی میکردن وقتی که فصل درو  نزدیک شد بلدرچین پدر به جوجه اش گفت : برو و مراقب کشاورز باش هر وقت دیدی خواست که مزرعه را درو کنه بگو تا زودتر از اینجا بریم چند روز بعد جوجه بلدرچین اومد گفت زود جمع کنید بریم بلدرچین گفت چرا؟ جواب داد مزرعه دار به پسرش گفت برو به همسایه بالایی بگو داسشون رو بیارن بریم  مزرعه رو درو کنیم بلدرچین گفت لازم  نیست از اینجا بریم  چند روز بعد دوباره  جوجه بلدرچین اومد گفت زود جمع کنید بریم بلدرچین گفت چرا؟ جواب داد مزرعه دار به پسرش گفت  برو به همسایه پایینی بگو داسشون رو بیارن بریم  مزرعه رو درو کنیم باز بلدرچین گفت لازم  نیست از اینجا بریم  بعد از یه مدت جوجه اومد گفت بابا مزرعه دارم به پسرش گفت برو داس خودمون رو از انبار بیار تا فردا بریم مزرعه رو درو کنیم بلدرچینه گفت حالا زود جمع کنید که باید از اینجا بریم .

پ.ن 1: نمیدونم چرا این حکایت منو یاد این آیه میندازه که میگه : “خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه خودشان اینکار را بکنند”

پ.ن 2: برداشت چیزی و چیزی نکنید لطفا

سفرنامه عاشورایی

فوریه 5, 2007

دو هفته پیش و بطور ناگهانی فرصتی شد تا بعد از چندین سال عاشورا رو در ولایت پدری باشم یک شهر کوچک از توابع آباده در استان فارس تو این چند سال همراه با عاشورا چند تا مطلب حاشیه ای هم مطرح میشد که برام جالب بود بدونم اونجا این مسایل چه جوری هستن

اولین مطلب این سبک های جدید و لوازم عزاداری مثل سیستم صوتی و … آنچنانی بود که خوشبختانه چندان اونجا رایج نشده بود و کما بیش هنوز حال هوای سنتی عزاداری حاکم بود. یکی از مهمترین نماد های عزاداری اونجا که من تو تهران کم دیدم نخل هست که ظاهرا نمادی از همون کجاوه های شتر هست

  نخل

این نخلی که میبینید حدود 80-90 سال قدمت داره که یکی از بانی ها و بنیانگذارانش جد بنده بوده   این نخل اول یه چارچوب چوبی بوده که روش تاریخ ساختش حک شده و یک پارچه سیاه دورش و اون رو از حسیسنه به امامزاده ای که اونجا هست میبرن و بر میگردونن بعد بتدریج هر کسی پارچه ای چیزی نذر کرده که بهش ببنده و این شده که میبینید و وزنش به تن رسیده (متاسفانه وزن دقیقش رو نمیدونم ) چیزی که برای من جالب بود این بود که امسال که بعد سالها رفتم دیدم تمام کسانی که وقتی کوچیک بودم این نخل رو روی شونه هاشون حمل میکردن الان جلوی نخل راه میفتادن و فرزندانشون اینکارو میکردن

دومین بحث قمه زنی بود که ظاهرا برادران قمه زن آب پاکی رو رو دست همه ریخته بودن و اعلام کرده بودن اگه خود امام حسین هم بیاد بگه قمه نزنید ما میزنیم  البته نیروی انتظامی یه عده از معروفترینشون رو برده بود و ازشون تعهد گرفته بود اتفاقاهمونها هم قمه نزده بودن ولی چون همه میدونستن چند ساله اونجا قمه میزنن هر که از اطراف و اکناف میخواست قمه بزنه اومده بود اونجا اینطور که من شنیدم حدود 80 درصد قمه زنان امسال از شهر های اطراف بودن.

مساله سوم هم نماز ظهر عاشوراست که اونجا این مساله سالهاست که حل شده یعنی برای اینکه مشکلی پیش نیاد ساعت 11 و نیم امام حسین رو میکشن تا ملت به نمازشون برسن.

از نکات حاشیه ای مراسم هم بگم که ظهر عاشورا و در اوج وای حسین کشته شد من هر چی نگاه کردم فقط دو نفر رو دیدم که داشتن گریه میکردن یکی یک پیرزن بود و دومی هم یه بچه کوچیک که خورد زمین شروع کرد گریه کردن البته برادرم هم یه دختره رو دیده بود که چون خون دیده بوده داشته گریه میکرده ، ضمن اینکه بین عزاداران و تماشاگران تقریبا نسبت 1 به 15 برقرار بود که با احتساب خواهران همیشه در صحنه این نسبت تا سه برابر افزایش پیدا میکرد.

سوال: حتما میگید بابا اربعین شد تازه داری سفرنامه عاشورا مینویسی؟

جواب: الان یه هفته است اینو نوشتم حوصله و فرصت  آپلودش نبود

پ.ن:  آخیش بالاخره این فونتها و تیتر درست شد ولی من که نفهمیدم چه جوری