یه داستانی هست که تا اونجا که یادم میاد دوره دبستان تویکی از کتاب های درسی یا مجله هایی که بود خوندم ولی عجیب اینه که برای هر کی تعریفش کردم نشنیده بود بگذریم :
در یک مزرعه و در لای گندمها (شایدم یه چی دیگه بوده بوده گیر ندید دیگه
) یک خانواده بلدرچین زندگی میکردن وقتی که فصل درو نزدیک شد بلدرچین پدر به جوجه اش گفت : برو و مراقب کشاورز باش هر وقت دیدی خواست که مزرعه را درو کنه بگو تا زودتر از اینجا بریم چند روز بعد جوجه بلدرچین اومد گفت زود جمع کنید بریم بلدرچین گفت چرا؟ جواب داد مزرعه دار به پسرش گفت برو به همسایه بالایی بگو داسشون رو بیارن بریم مزرعه رو درو کنیم بلدرچین گفت لازم نیست از اینجا بریم چند روز بعد دوباره جوجه بلدرچین اومد گفت زود جمع کنید بریم بلدرچین گفت چرا؟ جواب داد مزرعه دار به پسرش گفت برو به همسایه پایینی بگو داسشون رو بیارن بریم مزرعه رو درو کنیم باز بلدرچین گفت لازم نیست از اینجا بریم بعد از یه مدت جوجه اومد گفت بابا مزرعه دارم به پسرش گفت برو داس خودمون رو از انبار بیار تا فردا بریم مزرعه رو درو کنیم بلدرچینه گفت حالا زود جمع کنید که باید از اینجا بریم .
پ.ن 1: نمیدونم چرا این حکایت منو یاد این آیه میندازه که میگه : “خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه خودشان اینکار را بکنند”
پ.ن 2: برداشت چیزی و چیزی نکنید لطفا ![]()

