یکی بود یکی نبود

By Mohammad

یه داستانی هست که تا اونجا که یادم میاد دوره دبستان تویکی از کتاب های درسی یا مجله هایی  که بود خوندم ولی  عجیب اینه که برای هر کی تعریفش کردم نشنیده بود  بگذریم :

در یک مزرعه و در لای گندمها (شایدم یه چی دیگه بوده  بوده گیر ندید دیگه ) یک خانواده بلدرچین زندگی میکردن وقتی که فصل درو  نزدیک شد بلدرچین پدر به جوجه اش گفت : برو و مراقب کشاورز باش هر وقت دیدی خواست که مزرعه را درو کنه بگو تا زودتر از اینجا بریم چند روز بعد جوجه بلدرچین اومد گفت زود جمع کنید بریم بلدرچین گفت چرا؟ جواب داد مزرعه دار به پسرش گفت برو به همسایه بالایی بگو داسشون رو بیارن بریم  مزرعه رو درو کنیم بلدرچین گفت لازم  نیست از اینجا بریم  چند روز بعد دوباره  جوجه بلدرچین اومد گفت زود جمع کنید بریم بلدرچین گفت چرا؟ جواب داد مزرعه دار به پسرش گفت  برو به همسایه پایینی بگو داسشون رو بیارن بریم  مزرعه رو درو کنیم باز بلدرچین گفت لازم  نیست از اینجا بریم  بعد از یه مدت جوجه اومد گفت بابا مزرعه دارم به پسرش گفت برو داس خودمون رو از انبار بیار تا فردا بریم مزرعه رو درو کنیم بلدرچینه گفت حالا زود جمع کنید که باید از اینجا بریم .

پ.ن 1: نمیدونم چرا این حکایت منو یاد این آیه میندازه که میگه : “خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه خودشان اینکار را بکنند”

پ.ن 2: برداشت چیزی و چیزی نکنید لطفا

11 نظر to “یکی بود یکی نبود”

  1. دفترخاطرات می گوید:

    اوه اوه! حرف سياسي از خودت دركردي؟! خااااك وچووك! چه جسارتا!

  2. mojgan110 می گوید:

    من هم نشنيده بودم

    زياد هم پندآموز نبود برام ! شرمنده !

  3. مهدی206 می گوید:

    من هیچی نگرفتم!! شاید به خاطر سرما خوردگی بی موقعم باشه!! ولی خداییش پست بعدی ترجمه اش کن واسه ما کلاس اولی ها!!

  4. دفترخاطرات می گوید:

    خطش كه خط خودمه.
    قابل شما رو نداره. خيلي بده؟
    شما امر بفرمايين ديگه دست به قلم هم نميبريم. :دي

  5. Mohammad می گوید:

    نه آقا خیلی هم خوبه
    امر میفرماییم دست به قلم ببرید :D

  6. Mohammad می گوید:

    مهدی جان شما هم خودشو ناراحت نکن چیز مهمی نبود

  7. فرشاد می گوید:

    مطمئنا تو کتاب درسی یا کتابی که بچه ها بخونن نبود
    من هم نشنیده بودم
    جالب بود

    منظورش هم که کاملا معلوم بود

  8. Rhazes می گوید:

    بسی جالب بود….

  9. دایی البرز می گوید:

    بابا ایول تو هم وبلاگ می نویسی.مثل همیشه بی سر و صدا.ولی به قول مژی این حکاییت زیاد آموزنده نبود.می خواهی با داس همسایه کل درو کنم؟

  10. mojgan110 می گوید:

    سلام محمد خان
    ممكنه ديگه فرصت نشه Happy New Year بگم .
    همين الان ميگم !
    گفتم ديگه !

  11. حاجی در سرزمین عجایب » Blog Archive » گذری بر خاطرات وبلاگها می گوید:

    [...] http://mammad۸۱.wordpress.com/۲۰۰۷/۰۲/۲۰/%DB%۸C%DA%A۹%DB%۸C-%D۸%A۸%D۹%۸۸%D۸%AF-%D... [...]

يك پاسخ برايش بگذاريد