عدالت خداوندی

فوریه 23, 2011

بعد نود و بوقی اونم از صدقه سر بسته شدن اون سایت معلوم الحال به سرم زد که بیام یه چیزی هم اینجا بنویسم

هر چی فکر کردم همه اش این داستانه اومده بود تو مخم سوزن هم ول نمیکرد از روش، حالا ربطش به چیه خودمم نمیدونم

گویند منصور دوانیفی ( منصور دجال) روزی به بالای منبر رفت و گفت ای مردم بروید خدا را شکر کنید که خداوند به یمن خلافت من طاعون را از میان شما برداشت، فردی از میان جمعیت گفت خداوند عادل تر از آن است که در یک زمان دوبلا نازل فرماید

 

کار ایران با خداست

ژوئن 21, 2009

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست / کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست / کار ایران با خداست
شاه مست و شحنه مست و میر مست / مملکت رفته زدست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا بپاست / کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خوانده و سازد تباه / خون جمعی بی گناه
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست / کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید / نام حق گردد پدید
تا ببینیم آنکه سر ز احکام حق پیچد کجاست / کار ایران با خداست

وضعیت:داغون

سپتامبر 18, 2008

اعصاب:خورد

اوضاع : خراب

شرایط : ناچور

چشم انداز آینده: تاریک (دست کم در کوتاه مدت)

و….

در کل وضعیت: داغون

پ.ن: ثبت شد فقط من باب ثبت در تاریخ تا بعدها شاید ببینم یه کم امیدوار بشم با یادآوری وضعیت الان

برای خالی نبودن عریضه

مه 1, 2008

مدتیه اونور خیلی حس نوشتن ندارم ، نمیدونم جرا  ولی حالا فعلا اینجا رو اومدم یه آب و جارو بکنم  شاید دوباره به نوشتن جفنگیات توش ادامه دادم

عمه و خاله

اکتبر 24, 2007

خیلی وقت پیش این نامه رو دیده بودم اما بهش دقت نکرده بودم تا اینکه  2-3 روز پیش دوباره چشمم بهش خود واین دفعه  از زوایای دیگه بهش نگاه کردم  البته تو صحت این سند مثل هر سند تاریخی دیگه این روزا ریخته مخصوصا از نوع اینترنتیش تردید فراوان وجود داره اما بر فرض  درست بودنش میشه از دو زاویه بهش نگاه کرد

 

ame&khale

از زاویه ناصرالدین شاه:

اول اینکه ناصرالدین شاه یا خیلی بی عرضه بوده که وزیرش اینطوری باهاش حرف میزده  یا خیلی دمکرات و بقول بعضیا مهروز بوده حالا انتخاب اینکه کدومش بوده با خودتون

دوم اینکه حق داشته با این اوضاع  بده اون بلا رو سرش بیارن اصلا همونموقع اینکارو نکرده واقعا عجیبه

 

از زاویه امیر کبیر:

هر چقدر هم که ناصرالدین شاه بی عرضه بوده باشه با احتساب اوضاع و فرهنگ اون دوره خیلی اعتماد به نفس داشته یا جاپاش رو سفت میده (که با بلایی که سرش اومد احتمال دومی کمتره) که اینطوری با شاه مملکت حرف زده البته انتخاب اینم که کدومش بود با خودتون .

اگه واقعا به چیزی که نوشته اعتقاد داشته ٬ و قضیه لجبازی و قدرت به رخ کشیدن نبوده باشه که با سابقه امیر کبیر احتمالش کم نیست اسمش رو باید آب طلا نوشت

آقاهه و خانومه

مه 3, 2007

ظاهرا طبق آخرین اخبارآقاهه و خانومه امروز با هم دیدار و گفتگو کردن البته همه تاکید میکنن  که این دیدار فقط سلام و علیک و کاملا با حفظ شئونات بوده مثل اون آقا و خانومه چند سال پیش نبوده که در کمال وقاحت  خانومه آقاهه رو ماچ کرد

البته بنده معمولا کاری به این اقدام ها و اینکه فایده داره و اصلا ادامه پیدا میکنه یا نه ندارم اصلا به من چه که کدوم خانومه با کدوم آقاهه چیکار میکنه؟

اینکه گذشت ولی اگه هشت نه سال پیش اون  یکی آقاهه با اون یکی خانومه حرف میزد چیز به چیزش نمی کردن؟

پ.ن:  تشخیص اینکه  آقا ها و خانوما رو کیا فرض کنین با شماست و خودتون مسئول کلیه عواقب احتمالیش هستید  

سفرنامه نوروزی بخش دوم

آوریل 7, 2007

نظر به استقبال بی نظیر دوستان از بخش اول سفرنامه نوروزی ، بخش دوم را با کمال پر رویی تقدیم حضورتون میکنم:

شنبه چهارم فروردین از مشهد حرکت لاک پشت وارمون رو آغاز کردیم شب رو در بیر جند موندیم از روز اول که حدود 300 کیلومتر طی کردیم بگذریم ، فردای آنروز از نوار شمالی حرکت کردیم و در سرعت حرکتمون همین بس که رکوردمون طی کردن جاده چالوس در 8 ساعت بود البته خیلی شانس آوردیم چون بلافاصله بعد از رسیدن ما کوه ریزش کرد و جاده چالوس بسته شد .

روزهای دیگه هم متوسط روزی 100 کیلومتر میرفتم ولی در عوض بسیار لذت بخش بود و خیلی خوش گذشت تو راه شهرهای زیادی رو دیدیم و گذشتیم یکی از اونا که کمتر معروفه ولی خیلی قشنگ بود رامیان بود تازه میخواستیم تا آستارا هم بریم که خدا رو شکر کنسل شد.
در مجموع مسافرت بسیار خوبی بود و خیلی خوش گذشت اما از من به شما نصیحت اگه دسته جمعی خواستید برید سفر برای اینکه نهایت لذت رو ببرید آدم تنبل غرغرو با خودتون نبرید

امروز با سلام و صلوات برای اولین بار با ویلچر برقیم رفتم تو خیابون فکر نمیکردم سر بالایی خیابونمون رو رد کنه ولی خیلی راحت رفت از نگاه چپ چپ و زل زدن ملت که بگذریم خیلی حال داد حالا خیلی جاها میتونم برم هر چند متاسفانه اکثر ساختمونا و اداره جات پله دارن لکن اینجا ایران است همینش هم غنیمته از فردا میرم الواطی  

سفرنامه نوروزی (بخش اول مشهد)

آوریل 3, 2007

بالاخره بعد از قریب 22 سال مجددا به مشهد رفتم البته چون دفعه پیش طفل جقله ای بیش نبودم و از اون مسافرت کذایی به جز تونل های تو راهش هیچی یادم نمونده میشه گفت در واقع این اولین سفر درست و حسابی من به مشهد بود.

قبل از نوشتن راجع به اونچه دیدم یاد یه داستانی افتادم که بی ربط نیست: میگن یه جهانگرد با کشتی میاد تو یکی از بندر های ایران یه بار بر میگیره تا وسایلش رو از کشتی پیاده کنه باربره چشم چپش کور بوده بعد وسایل رو سوار درشکه میکنه تا بره سوار یه کشتی دیگه بشه کالسکه چی هم چشم چپش کور بود سوار کشتی که میشه میبینه چشم چپ ناخدا هم کوره درنتیجه تو سفرنامه اش مینویسه من در ایران به شهری رفتم که چشم چپ تمام مردمش کور بود.
حالا از شانس کج ما یا مشهدی ها جایی که اون چند روز اقامت داشتیم ظاهرا یکی از خز ترین مناطق مشهد بود من هم نمیخوام اینجوری برداشت کنم و بازدیدهای چند روزه ام از مشهد رو به کل شهر تعمیم بدم ولی وقتی روی تابلو بزرگ پیتزا و ساندویج رو میبینی یا اینکه میبینی طرف با فتخار عکس 3*4 اش رو رو تابلو فلکس مغازه اش زده دیگه جایی برای دفاع نمیمونه . حالا میفهمم چرا تو JTV  همه لهچه مشهدی دارن 

دیگه اینکه نمردیم پیاده رو درب داغون تر از تهران هم دیدیم بعضی جاها برای عبور تانک و بولدوزر احتیاج میشد   ترافیکش هم در نوع خودش عجیب بود. تا یادم نرفته مژده بدم که محل سکونت احمدی نژ* و هیئت دولت رو اونجا کفش کردم  چوراب 50 تومن زیر پیرهن و تاپ 200 تومن  
البته انصافا ما در شلوغترین زمان ممکنه اونجا بودیم و در نتیجه من از عابرینی که وقتی بعد از یکساعت علاف شدن میگفتی آقا برو کنار بر میگشتن یکساعت برو بر نگاهت میکردن چیزی نمیگم چون احتمال داره از شهر دیگه بوده باشن. ضمن اینگه عیب می جمله چو گفتیم اینم بگم که بقول یکی از دوستان همینکه یکدفعه چند میلیون هجوم آوردن به یه شهر و هنو توش نون گیر میاد خودش خیلیه بقیه رو دیگه هیچی
در کل مشهد که بهمون خیلی خوش گذشت ، حرم هم رفتیم البته واضح و مبرهن است که دستمون به ضریح نرسید ولی تا اونجایی که من رفتم بیشتر نباشه کمتر از دست زدن به ضریح برای بقیه نبود  
البته از خیلی جهات دیگه هم میشه به این سفر نگاه کرد منتها اگه یکیشو بگی باید همه رو بگی و اونوقت وبلاگم هفتاد من تکست شود

نوروزمبارک

مارس 16, 2007

هر چی فکر کردم  آخرین پست سال چی بنویسم چیزی  به  ذهنم نرسید.

خلاصه اینکه ما فردا عازم مسافرت هستیم اگه تو راه مردیم خوبی بدی ازمون دیدید حلال کنید  

نوروزتون هم پیشاپیش مبارک باشه تا من برگردم سفرنامه مشهد رو بنوییسم

یکی بود یکی نبود

فوریه 20, 2007

یه داستانی هست که تا اونجا که یادم میاد دوره دبستان تویکی از کتاب های درسی یا مجله هایی  که بود خوندم ولی  عجیب اینه که برای هر کی تعریفش کردم نشنیده بود  بگذریم :

در یک مزرعه و در لای گندمها (شایدم یه چی دیگه بوده  بوده گیر ندید دیگه ) یک خانواده بلدرچین زندگی میکردن وقتی که فصل درو  نزدیک شد بلدرچین پدر به جوجه اش گفت : برو و مراقب کشاورز باش هر وقت دیدی خواست که مزرعه را درو کنه بگو تا زودتر از اینجا بریم چند روز بعد جوجه بلدرچین اومد گفت زود جمع کنید بریم بلدرچین گفت چرا؟ جواب داد مزرعه دار به پسرش گفت برو به همسایه بالایی بگو داسشون رو بیارن بریم  مزرعه رو درو کنیم بلدرچین گفت لازم  نیست از اینجا بریم  چند روز بعد دوباره  جوجه بلدرچین اومد گفت زود جمع کنید بریم بلدرچین گفت چرا؟ جواب داد مزرعه دار به پسرش گفت  برو به همسایه پایینی بگو داسشون رو بیارن بریم  مزرعه رو درو کنیم باز بلدرچین گفت لازم  نیست از اینجا بریم  بعد از یه مدت جوجه اومد گفت بابا مزرعه دارم به پسرش گفت برو داس خودمون رو از انبار بیار تا فردا بریم مزرعه رو درو کنیم بلدرچینه گفت حالا زود جمع کنید که باید از اینجا بریم .

پ.ن 1: نمیدونم چرا این حکایت منو یاد این آیه میندازه که میگه : «خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه خودشان اینکار را بکنند»

پ.ن 2: برداشت چیزی و چیزی نکنید لطفا

سفرنامه عاشورایی

فوریه 5, 2007

دو هفته پیش و بطور ناگهانی فرصتی شد تا بعد از چندین سال عاشورا رو در ولایت پدری باشم یک شهر کوچک از توابع آباده در استان فارس تو این چند سال همراه با عاشورا چند تا مطلب حاشیه ای هم مطرح میشد که برام جالب بود بدونم اونجا این مسایل چه جوری هستن

اولین مطلب این سبک های جدید و لوازم عزاداری مثل سیستم صوتی و … آنچنانی بود که خوشبختانه چندان اونجا رایج نشده بود و کما بیش هنوز حال هوای سنتی عزاداری حاکم بود. یکی از مهمترین نماد های عزاداری اونجا که من تو تهران کم دیدم نخل هست که ظاهرا نمادی از همون کجاوه های شتر هست

  نخل

این نخلی که میبینید حدود 80-90 سال قدمت داره که یکی از بانی ها و بنیانگذارانش جد بنده بوده   این نخل اول یه چارچوب چوبی بوده که روش تاریخ ساختش حک شده و یک پارچه سیاه دورش و اون رو از حسیسنه به امامزاده ای که اونجا هست میبرن و بر میگردونن بعد بتدریج هر کسی پارچه ای چیزی نذر کرده که بهش ببنده و این شده که میبینید و وزنش به تن رسیده (متاسفانه وزن دقیقش رو نمیدونم ) چیزی که برای من جالب بود این بود که امسال که بعد سالها رفتم دیدم تمام کسانی که وقتی کوچیک بودم این نخل رو روی شونه هاشون حمل میکردن الان جلوی نخل راه میفتادن و فرزندانشون اینکارو میکردن

دومین بحث قمه زنی بود که ظاهرا برادران قمه زن آب پاکی رو رو دست همه ریخته بودن و اعلام کرده بودن اگه خود امام حسین هم بیاد بگه قمه نزنید ما میزنیم  البته نیروی انتظامی یه عده از معروفترینشون رو برده بود و ازشون تعهد گرفته بود اتفاقاهمونها هم قمه نزده بودن ولی چون همه میدونستن چند ساله اونجا قمه میزنن هر که از اطراف و اکناف میخواست قمه بزنه اومده بود اونجا اینطور که من شنیدم حدود 80 درصد قمه زنان امسال از شهر های اطراف بودن.

مساله سوم هم نماز ظهر عاشوراست که اونجا این مساله سالهاست که حل شده یعنی برای اینکه مشکلی پیش نیاد ساعت 11 و نیم امام حسین رو میکشن تا ملت به نمازشون برسن.

از نکات حاشیه ای مراسم هم بگم که ظهر عاشورا و در اوج وای حسین کشته شد من هر چی نگاه کردم فقط دو نفر رو دیدم که داشتن گریه میکردن یکی یک پیرزن بود و دومی هم یه بچه کوچیک که خورد زمین شروع کرد گریه کردن البته برادرم هم یه دختره رو دیده بود که چون خون دیده بوده داشته گریه میکرده ، ضمن اینکه بین عزاداران و تماشاگران تقریبا نسبت 1 به 15 برقرار بود که با احتساب خواهران همیشه در صحنه این نسبت تا سه برابر افزایش پیدا میکرد.

سوال: حتما میگید بابا اربعین شد تازه داری سفرنامه عاشورا مینویسی؟

جواب: الان یه هفته است اینو نوشتم حوصله و فرصت  آپلودش نبود

پ.ن:  آخیش بالاخره این فونتها و تیتر درست شد ولی من که نفهمیدم چه جوری 

آژانس هم آژانس های قدیم

ژانویه 27, 2007

چندین دهه پیش از طرف یکی از شرکتهایی که باهاشون کار میکرم با من تماس گرفتن و گفتن از بالا به ما فشار آوردن که چرا شما وبسایتتون رو راه نمیندازید و حالا گفتن لااقل یه صفحه under construction بزارید براش منم گفتم خوب یه صفحه معمولی براتون میزنم بزارید اونجا ولی گفتن نه ما میخوایم حالا این صفحه رو میزنیم محصولاتمونم توش باشه .

خلاصه سرتون درد نیارم من یه صفحه براشون زدم و کلی نظرات مختلف پیدا شد و یه چند قرنی گذشت تا اینکه چهارشنبه گذشته جناب مهندس … تماس گرفتن که روز شنبه تشریف بیارید تا با هم صحبت کنیم ماهم امروز صبح رفتیم اونجا ایشونم گفتن ما چون سایتمون خیلی برامون مهمه میخوایم خیلی توپ باشه به همین خاطر طرح شما رو نپسندیدیم حالا من چند تا سایت دیدم که میخوام طراحی سایتمون مثل اونا باشه حالا یکیش سایت Nseris نوکیا بود اون یکیش هم وبسایت یکی از معتبرترین شرکتهای آرایشی آمریکا منم خیلی ریلکس گفتم مشکلی نداره براتون انجام میدیم. بعد گفت نمونه کار دارید به ما ارائه بدید منم دوتا سایت جواتی که قبلا طراحی کرده بودم نشونش دادم خودم خجالت کشیدم ولی باز با اعتماد به نفس گفتم البته این طرح رو خودشون از ما خواستن وگرنه من هر طرحی شما بگید براتون میزنم (البته راست گفتم اینو خداییش).

نکته جالبی که تو این جلسه بود این بود که این ملاقات حدود یکساعت و بیست دقیقه بطول انجامید که حدود 20 دقیقه راجع به سایت صحبت کردیم و یکساعت منتظر آزانس بودیم تا بیاد.

پ.ن 1: از اونجاکه من خیلی خوش شانسم امشبه ه جناب مهندس بیان اینجا و تو وبلاگم کامنت بزارن برای پیشگیری از عواقب احتمالی که شرط عقله میگم جناب مهندس من سر حرفم هستم خیالتون راحت

پ.ن2: من که هر چی ور رفتم نتونستم فونت این کامنت ها رو درشت کنم یعنی تو preview درشت میشن ولی برای save کردنش wordpress میگه پول زور وده در نتیجه با عرض معذرت فعلا با همین فونت مورچه ای بسازید.

توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید

ژانویه 16, 2007

سه شب پیش زن پسر عمه ام رو گاز گرفت و مرد به همین سادگی !!! ظهر ناهار خونه عمه ام بوده بچه هاش هم اونجا بودن بخاری و زیاد میکنه و یه چرتی میزنه که دیگه پا نمیشه

اینا به کنار دوتا بچه 4.5 و 2 ساله داره  

حالا هی توصیه های آقای ایمنی رو جدی نگیرید

از این که بگذریم برنامه زندگیم بد جور بهم ریخته اصلا برنامه خاصی ندارم یه وقت نیگا میکنم یک هفته است تو خونم هیچ کاری هم نکردم یعنی عین یک هفته رو تلف میکردم توی آذر ماه همه چیز خوب بود و داشت میفتاد رو غلطک، هم یه جا بود برای رفع بیکاری بهش سر میزدم هم به فارکسم میرسیدم یه دفعه همه چی بهم ریخت

آخر سر اینکه امروز یک فروند ویلچر برقی از بلاد کفر سرزمین روباه پیر بریتانیای کبیر به دستمان رسید بسیار باحال میباشد از صبح تا حالا دارم باهاش بازی میکنم چند روز بود که زندگی خیلی کسل کننده شده بود حوصله ام سر رفته بود خدا عمر باعث و بانیش بده :د

اولین پست

ژانویه 15, 2007

ما هم بعد قرنی تصمیم گرفتیم به غیر از ثبت کردن وبلاگ mammad81 تو انواع سرویس دهنده های وبلاگ تویکیش بنویسیم

حال اینکه چرا الان بعد این همه وقت و تو وردپرس دلیلش اینه که وبلاگی که با اپرا سازگارباشه که نبود من هم بیخیالش شده بودم تا این قابلیت وبلاگ نویسی توی word رو پیدا کردم و چون تو سرویس های پیش فرضش ورد پرس به نظرم جالبتر بود اینو انتخاب کردم

از اونجایی که من وبلاگ نویسی و این چیزا چیزی نمیدونم در نتیجه قالب مالب و … هم تا اطلاع ثانوی تعطیلیه

تا اطلاع ثانوی زیاده عرضی نیست